سلام
امروز روز کوچ من از دیار شیراز به سرزمین مرکبات داراب هست.
فردا صبح کلاس ها شروع می شه و من باید دوباره یک سال با کتاب هام
سر و کله بزنم . همه چیز در ظاهر خوب هست اما بزرگترین درد دوری
از کامپیوتر و اینترنت هست که متاسفانه در داراب خیلی کم پیدا میشه و به
خاطرش باید خیلی تلاش کنی تا 1 ساعت بتونی استفاده کنی.
آخه به کی باید شکایت برد؟ در قرن 21 آدم نمیتونه به اینترنت دسترسی
داشته باشه؟ این کجایش عدالته ؟
به هر حال: آی آدمها که در منزل نشسته شاد و آن لاینید یک نفر دارد از
بی رایانه ای میسپارد جان . قدر بدانید .
Friday, September 27, 2002
شب با تابوت سیاهش همه جا را پوشانده بود و باد زوزه کشان در کوچه های شهر به خود نمایی مشغول بود
تا مگر عابری را تنها گیر بیاورد و زورش را به رخش بکشد اما مگر در آن شب تار کسی را جرات آن بود
که پا به بیرون بگذارد ؟
پشت پنجره نشسته بودم و تنها چیزی که به گوش می رسید زوزه باد بود و ناله های درختان جوان که از سیلی های باد به خود می پیچید ند .
بلند گوهی ضبط داشت با سوز می خواند :
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم د ل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به غم ای گل بر اشک غمگینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان که از آن شب خندان بشنیدم و هرگز خبری نشد از آنو................
و ظلمت شب را دو چندان می کرد.
چه خوب گفت پدر پیرم :
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت
تا به جان آوازش دهم
تا مگر عابری را تنها گیر بیاورد و زورش را به رخش بکشد اما مگر در آن شب تار کسی را جرات آن بود
که پا به بیرون بگذارد ؟
پشت پنجره نشسته بودم و تنها چیزی که به گوش می رسید زوزه باد بود و ناله های درختان جوان که از سیلی های باد به خود می پیچید ند .
بلند گوهی ضبط داشت با سوز می خواند :
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم د ل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به غم ای گل بر اشک غمگینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان که از آن شب خندان بشنیدم و هرگز خبری نشد از آنو................
و ظلمت شب را دو چندان می کرد.
چه خوب گفت پدر پیرم :
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت
تا به جان آوازش دهم
Thursday, September 26, 2002
یه وبلاگ تازه متولد شده به نام گور به گور
البته از بچه های تهران هست . خیلی قوی داره کار میکنه
حتما بهش سر بزنید
البته از بچه های تهران هست . خیلی قوی داره کار میکنه
حتما بهش سر بزنید
سلام
بابت تاخیر چند روز گذشته ببخشید. به علت مسافرت به اینترنت دسترسی نداشتم
قبل از هر چیز می خوام به پاییز خوش آمد بگم که با اومدنش به تابستان مستبد
حالی کرد که عمر زور و چماق کوتاهه و گرما همیشه نمیتونه مثل شلاق به بدن
مردم فرود بیاد. پادشاه فصل ها اومد تا دوباره جنب و جوش به پوست شهر تزریق
بشه و فعالیت دوباره از سر گرفته بشه.
پاییز مقدمت گرامی
بابت تاخیر چند روز گذشته ببخشید. به علت مسافرت به اینترنت دسترسی نداشتم
قبل از هر چیز می خوام به پاییز خوش آمد بگم که با اومدنش به تابستان مستبد
حالی کرد که عمر زور و چماق کوتاهه و گرما همیشه نمیتونه مثل شلاق به بدن
مردم فرود بیاد. پادشاه فصل ها اومد تا دوباره جنب و جوش به پوست شهر تزریق
بشه و فعالیت دوباره از سر گرفته بشه.
پاییز مقدمت گرامی
Tuesday, September 17, 2002
سلام
یه داستان کوتاه.
بستنی
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.
پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید:( یک بستنی
میوه ای چند است؟) پیشخدمت پاسخ داد: ( 50 سنت). پسر بچه
دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید: ( یک
بستنی ساده چند است؟)
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت
با عصبانیت پاسخ داد:( 35 سنت). پسر دوباره سکه هایش را شمرد
و گفت: (لطفا یک بستنی ساده.) پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال
کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق
پرداخت و رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف
خالی بستنی دو سکه 5 سنتی و پنج سکه 1 سنتی گذاشته شده بود
برای انعام پیشخدمت
یه داستان کوتاه.
بستنی
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.
پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید:( یک بستنی
میوه ای چند است؟) پیشخدمت پاسخ داد: ( 50 سنت). پسر بچه
دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید: ( یک
بستنی ساده چند است؟)
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت
با عصبانیت پاسخ داد:( 35 سنت). پسر دوباره سکه هایش را شمرد
و گفت: (لطفا یک بستنی ساده.) پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال
کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق
پرداخت و رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف
خالی بستنی دو سکه 5 سنتی و پنج سکه 1 سنتی گذاشته شده بود
برای انعام پیشخدمت
Monday, September 16, 2002
Friday, September 13, 2002
اعضای دفتر تحکیم وحدت در یک اقدام بی سابقه نسبت به رهبری
عملکرد ها و اختیاراتش اعتراض کردند و یک نامه رو منتشر کردند که
حتما جنجالی به پا میشه.
ببینیم چه اتفاقی می افته
عملکرد ها و اختیاراتش اعتراض کردند و یک نامه رو منتشر کردند که
حتما جنجالی به پا میشه.
ببینیم چه اتفاقی می افته
Thursday, September 12, 2002
سلام
تاخیر چند روزه من رو ببخشید برای امر مقدس انتخاب واحد تشریفم رو برده بودم
که ثمره اش 1) خالی شدن جیبم به مبلغ 130 هزار تومن 2 ) پاره شدن کفش عزیزم
به خاطر دویدن های زیاد در راهروهای دانشگاه 3 )زانو درد شدید به مدت 48 ساعت
و مقدار زیادی عوارض که بعدا خودش رو نشون خواهد داد بود
به هر حال امیدوارم خدا تو قبر بلرزونه هر کی رو که سنگ بنای این انتخاب واحد های
دانشگاه آزاد رو بنا کرد که هر ترم داره بدن ما رو میلرزونه
تاخیر چند روزه من رو ببخشید برای امر مقدس انتخاب واحد تشریفم رو برده بودم
که ثمره اش 1) خالی شدن جیبم به مبلغ 130 هزار تومن 2 ) پاره شدن کفش عزیزم
به خاطر دویدن های زیاد در راهروهای دانشگاه 3 )زانو درد شدید به مدت 48 ساعت
و مقدار زیادی عوارض که بعدا خودش رو نشون خواهد داد بود
به هر حال امیدوارم خدا تو قبر بلرزونه هر کی رو که سنگ بنای این انتخاب واحد های
دانشگاه آزاد رو بنا کرد که هر ترم داره بدن ما رو میلرزونه
Sunday, September 08, 2002
سلام.
غلط نکنم دوره دورهُ آخر الزمان شده و یواش یواش باید منتظر ظهور امام زمان باشیم!!!
امان از دست این چشم بادمی ها. منظورم کره ای هاست. اومدن جنین انسان رو هم شبیه سازی کردن. خدا عاقبت به خیرمون کنه.( یه وقت سنگ نشیم !!!!)
اما این هفته اخبار و رویداد های خیلی عجیبی اتفاق افتاده که من شاخ در اوردم شما رو دیگه نمی دونم.
من فقط تیترش رو می نویسم شما خودتون مطلبش رو بخونید.
اولین مسئله که واقعا جالب بود رشد 1000 واحدی پول افغانستان بود. البته قابل پیش بینی بود اما نه انقدر سریع !!!!
مسئله جالب دیگه این قضیه مجسمه ها ونصب اونها درمیادین شهر های ایران مخصوصا اصفهان هست که حسابی جنجال به پا کرده.
آها داشت یادم میرفت. این یکی خیلی خوندنی هست اونم قضیه احتمال نادرستی نظریه انیشتین در باره سرعت نور(بیچاره داره تو گور می لرزه)!!!!
خوب این خبر اصلا جنجالی نیست بلکه در باره یک موسسه تولید کننده نرم افزار های رایانه ای است که مجموعه خیلی خوبی از اطلاعات
قابل دسترسی هم در اینترنت و هم بر روی سی دی منتشر کرده که خیلی چیزه جالبیه.البته در باره تاریخ و مناطق گردشگری ایران هست.
امیدوارم حد اقل یکی از این تیتر های خبری براتون جالب باشه تا من تو پوزی نخورم !!!!!!
لطفا اگه یکی پیدا شد که از هیچ کدوم از این خبر ها خوشش نیومد میل بزنه تا چیز های جالب تری نشونش بدم.
غلط نکنم دوره دورهُ آخر الزمان شده و یواش یواش باید منتظر ظهور امام زمان باشیم!!!
امان از دست این چشم بادمی ها. منظورم کره ای هاست. اومدن جنین انسان رو هم شبیه سازی کردن. خدا عاقبت به خیرمون کنه.( یه وقت سنگ نشیم !!!!)
اما این هفته اخبار و رویداد های خیلی عجیبی اتفاق افتاده که من شاخ در اوردم شما رو دیگه نمی دونم.
من فقط تیترش رو می نویسم شما خودتون مطلبش رو بخونید.
اولین مسئله که واقعا جالب بود رشد 1000 واحدی پول افغانستان بود. البته قابل پیش بینی بود اما نه انقدر سریع !!!!
مسئله جالب دیگه این قضیه مجسمه ها ونصب اونها درمیادین شهر های ایران مخصوصا اصفهان هست که حسابی جنجال به پا کرده.
آها داشت یادم میرفت. این یکی خیلی خوندنی هست اونم قضیه احتمال نادرستی نظریه انیشتین در باره سرعت نور(بیچاره داره تو گور می لرزه)!!!!
خوب این خبر اصلا جنجالی نیست بلکه در باره یک موسسه تولید کننده نرم افزار های رایانه ای است که مجموعه خیلی خوبی از اطلاعات
قابل دسترسی هم در اینترنت و هم بر روی سی دی منتشر کرده که خیلی چیزه جالبیه.البته در باره تاریخ و مناطق گردشگری ایران هست.
امیدوارم حد اقل یکی از این تیتر های خبری براتون جالب باشه تا من تو پوزی نخورم !!!!!!
لطفا اگه یکی پیدا شد که از هیچ کدوم از این خبر ها خوشش نیومد میل بزنه تا چیز های جالب تری نشونش بدم.
Saturday, September 07, 2002
یک داستان خیلی خیلی کوتاه :
پسر : پدر ممکنه 5 دلار به من پول بدین؟
پدر : 5 دلار ؟؟ نه پسرم این پول زیادیه. من دیروز به تو پول دادم تا خرید کنی.
همش رو خرج کردی؟ من از صبح تا عصر کار می کنم برای 20 دلار اونوقت تو .... حالا بگو ببینم
برای چه کاری 5 دلار پول می خوای؟
پسر (با خجالت): پدر من با 1 دلاری که دیروز از شما گرفتم 15 دلار پس انداز کردم و
تصمیم گرفتم که زودترپس اندازم رو به 20 دلار برسونم و تمام اون رو به شما بدم
تا شما مجبور نباشید فردا سرکار برید و تمام روز روبمونید خونه..
شما اگه جای این پدر بودید چه کار می کردید؟
پسر : پدر ممکنه 5 دلار به من پول بدین؟
پدر : 5 دلار ؟؟ نه پسرم این پول زیادیه. من دیروز به تو پول دادم تا خرید کنی.
همش رو خرج کردی؟ من از صبح تا عصر کار می کنم برای 20 دلار اونوقت تو .... حالا بگو ببینم
برای چه کاری 5 دلار پول می خوای؟
پسر (با خجالت): پدر من با 1 دلاری که دیروز از شما گرفتم 15 دلار پس انداز کردم و
تصمیم گرفتم که زودترپس اندازم رو به 20 دلار برسونم و تمام اون رو به شما بدم
تا شما مجبور نباشید فردا سرکار برید و تمام روز روبمونید خونه..
شما اگه جای این پدر بودید چه کار می کردید؟
سلام.
نمیدونم کسی به توصیه من عمل کرد و رفت کنسرت گروه اسمادا رو نگاه کنه یا نه؟ به هر حال
قرار شد که یه مقدار در باره کنسرت براتون صحبت کنم.گروه اسمادا از دو نوازنده و یک آهنگساز
تشکیل شده بود. آقای ناتائل سو نوازنده ساکسیفون و متولد 1963 در زوریخ. ایشون مدرس موسیقی جاز
در مدرسه عالی موسیقی در سوئیس هستند. همکارشون فردی لوشر موسیقیدان و پیانیست که در سال 1985
به عنوان یک موسیقی دان حرفه ای پس از تحصیل در رشته جاز شناخته شد.
این کنسرت تحت عنوان بنا ها و آواها در ارگ کریمخانی برگذار شد. که اینها قصد دارند که موسیقی رو با معماری تلفیق بدن و انها رو
کنار هم قرار بدن.
به هر حال دیدنش خالی از لطف نبود. :)
نمیدونم کسی به توصیه من عمل کرد و رفت کنسرت گروه اسمادا رو نگاه کنه یا نه؟ به هر حال
قرار شد که یه مقدار در باره کنسرت براتون صحبت کنم.گروه اسمادا از دو نوازنده و یک آهنگساز
تشکیل شده بود. آقای ناتائل سو نوازنده ساکسیفون و متولد 1963 در زوریخ. ایشون مدرس موسیقی جاز
در مدرسه عالی موسیقی در سوئیس هستند. همکارشون فردی لوشر موسیقیدان و پیانیست که در سال 1985
به عنوان یک موسیقی دان حرفه ای پس از تحصیل در رشته جاز شناخته شد.
این کنسرت تحت عنوان بنا ها و آواها در ارگ کریمخانی برگذار شد. که اینها قصد دارند که موسیقی رو با معماری تلفیق بدن و انها رو
کنار هم قرار بدن.
به هر حال دیدنش خالی از لطف نبود. :)
Friday, September 06, 2002
سلام.
ای بابا این بی تلفنی هم بد دردیه خودمونیم ها !!!!!
بد از چند روز که تلفن خونمون قطع بود امروز بالاخره موفق شدم که وصلش کنم.
و اولین کاری که کردم این بود که اومدم سراغ وبلاگم.
راستی.... گروهی به اسم اسمادا از کشور سوئیس اومدن شیراز.(دوئت جاز)
دیشب و امشب در ارگ کریمخانی کنسرت داشتند و دارن من پیشنهاد می کنم اگه 3000 تومن
ناقابل دارید که لازمش ندارید حتما این کنسرت رو نگاه کنید!!!!
در موردش حتما بیشتر براتون می نویسم.
در ضمن امشب یه آقایی هم در تالار احسان برنامه داره که حتما باید دید!!!!!!!!!!
براش آرزوی موفقیت می کنیم.
ای بابا این بی تلفنی هم بد دردیه خودمونیم ها !!!!!
بد از چند روز که تلفن خونمون قطع بود امروز بالاخره موفق شدم که وصلش کنم.
و اولین کاری که کردم این بود که اومدم سراغ وبلاگم.
راستی.... گروهی به اسم اسمادا از کشور سوئیس اومدن شیراز.(دوئت جاز)
دیشب و امشب در ارگ کریمخانی کنسرت داشتند و دارن من پیشنهاد می کنم اگه 3000 تومن
ناقابل دارید که لازمش ندارید حتما این کنسرت رو نگاه کنید!!!!
در موردش حتما بیشتر براتون می نویسم.
در ضمن امشب یه آقایی هم در تالار احسان برنامه داره که حتما باید دید!!!!!!!!!!
براش آرزوی موفقیت می کنیم.
Monday, September 02, 2002
لطفا کمک کنید !!!
شما کی هستید؟ تا حالا شده از خودتون بپرسید که کی هستید؟مریم؟آرمان؟امیر؟آیدا؟ کی؟
یه اسم که چند سال باهاش زندگی کردید. اگه اسم شما یه چیز دیگه بود ایا باز هم همین انسان
فعلی بودید؟ آیا فکر می کنید ما مخلوق ها( فرض بگیریم ما مخلوق هستیم ) از خودمون اختیاری
داشتیم که پزشک دنیا بیایم / تو آمریکا دنیا بیایم / پولدار باشیم / خوشبخت باشیم؟
کی حق داره بین انسان ها فرق بذاره؟ کی اجازه داره یکی رو تو آفریقا از گرسنگی زجر بده و یکی
رو تو پر قو بخوابونه ؟ چرا موقعی که قراره ما پا به کره خاکی بذاریم حق نداریم تعیین کنیم که کجا میخوهیم زندگی کنیم؟ چه شکلی باشیم؟ رنگ پوستمون سیاه باشه یا زرد؟ چرا از قبل برای ما تصمیم گرفته شده؟ مگه انسان مختار نیست؟ مگه اختیار نداره؟ مگه قرار نیست سرنوشتش رو خودش تعین کنه؟
پس یه آفریقایی که از گرسنگی سنگ به شکمش بسته چطور میتونه تو آکسفورد درس بخونه ؟ مگه اون دوست نداره که تعطیلات بره دیزنی لند؟ کی باید خواسته هاشو براورده کنه؟ خودش؟
خودش که با یه شکم که بهش سنگ بسته نمیتونه بره تعطیلات. پدرش؟ خانوادش؟جامعه اش؟ خداش؟ بتش؟ رییس قبیلش؟ جادوگر قوم؟ کی؟
فکر نکنید که من جبرگرا هستم من طرفدار انسان آزادم- انسان اختیار دار- ولی آخه همه که در یک شرایط مساوی با هم شروع به زندگی نکردن که یکی به آسمون رسیده یکی فرسنگ ها زیر زمین داره دست و پا میزنه.
کسی جوابی برای سوال های من داره؟ کسی می تونه به من کمک کنه ؟ آی وبلاگ خوانها!!! به من کمک کنید !!!!!!!!!!!!
شما کی هستید؟ تا حالا شده از خودتون بپرسید که کی هستید؟مریم؟آرمان؟امیر؟آیدا؟ کی؟
یه اسم که چند سال باهاش زندگی کردید. اگه اسم شما یه چیز دیگه بود ایا باز هم همین انسان
فعلی بودید؟ آیا فکر می کنید ما مخلوق ها( فرض بگیریم ما مخلوق هستیم ) از خودمون اختیاری
داشتیم که پزشک دنیا بیایم / تو آمریکا دنیا بیایم / پولدار باشیم / خوشبخت باشیم؟
کی حق داره بین انسان ها فرق بذاره؟ کی اجازه داره یکی رو تو آفریقا از گرسنگی زجر بده و یکی
رو تو پر قو بخوابونه ؟ چرا موقعی که قراره ما پا به کره خاکی بذاریم حق نداریم تعیین کنیم که کجا میخوهیم زندگی کنیم؟ چه شکلی باشیم؟ رنگ پوستمون سیاه باشه یا زرد؟ چرا از قبل برای ما تصمیم گرفته شده؟ مگه انسان مختار نیست؟ مگه اختیار نداره؟ مگه قرار نیست سرنوشتش رو خودش تعین کنه؟
پس یه آفریقایی که از گرسنگی سنگ به شکمش بسته چطور میتونه تو آکسفورد درس بخونه ؟ مگه اون دوست نداره که تعطیلات بره دیزنی لند؟ کی باید خواسته هاشو براورده کنه؟ خودش؟
خودش که با یه شکم که بهش سنگ بسته نمیتونه بره تعطیلات. پدرش؟ خانوادش؟جامعه اش؟ خداش؟ بتش؟ رییس قبیلش؟ جادوگر قوم؟ کی؟
فکر نکنید که من جبرگرا هستم من طرفدار انسان آزادم- انسان اختیار دار- ولی آخه همه که در یک شرایط مساوی با هم شروع به زندگی نکردن که یکی به آسمون رسیده یکی فرسنگ ها زیر زمین داره دست و پا میزنه.
کسی جوابی برای سوال های من داره؟ کسی می تونه به من کمک کنه ؟ آی وبلاگ خوانها!!! به من کمک کنید !!!!!!!!!!!!
Sunday, September 01, 2002
گنجیشکک اشی مشی لب بوم ما نشین....
حالا فرهاد هم دیگر نیست تا اشی مشی را به یاد ما بیاورد.
روحش شاد. نامش جاودان
حالا فرهاد هم دیگر نیست تا اشی مشی را به یاد ما بیاورد.
روحش شاد. نامش جاودان
Subscribe to:
Posts (Atom)