Wednesday, October 23, 2002

تا حالا فکر کردید که زندگی ما چی هست؟ واقعیت یا رویا؟
تا حالا تصور کردید که زندگی ما میتونه سراسر یک رویا باشه؟
آیا دور از ذهن نیست که ما تو دنیای خواب یه نفر دیگه هستیم و با بیدار شدن اون
دنیای ما هم از بین میره؟
یا اینکه یه نفر دیگه هست که داره از یه جای دیگه با نخ ما رو کنترل میکنه و هر جا دلش میخواد
ما رو میبره.؟
یا اینکه نه بر عکس ما خودمون همه چیز رو اداره میکنیم و دنیایی جز دنیای ما وجود نداره؟؟؟؟
وای که اگر ما بازیچه باشیم......
((من یک سنت پیدا کردم...))
پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول آن هم بدون دردسر خیلی ذوق زده
شده بود. این تجربه باعث شده بود که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد( به دنبال گنج!). او در مدت زندگیش
296 سکه 1 سنتی.48 سکه 5 سنتی.19 سکه 10 سنتی.16 سکه 25 سنتی. 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری
پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت او زیبایی دل انگیز31369 طلوع خورشید درخشش 157 رنگین کمان و منظره
درختان افرا در پاییز را از دست داد.
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکلی دیگر در می آمدند ندید. پرندگان در حال پرواز
درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خاطره او نشد.

آی مردم!! چشمتون رو به روی دنیا باز کنید. همیشه نگاهتون به روی سطح زمین دنبال پول نباشه. بعضی وقتها هم میتونید به افق نگاه
کنید به غروب خورشید. یا به نوک سفید کوه که پر از برفه. و خیلی وقتها هم میشه جز دنبال بوی پول بودن دنبال بوی عطر گل هم بود.
آقا خوش به حالتون.
کوه میرید با همدیگه . تفریح می کنید . خوش به حالتون.
من بیچاره هم باید توی تبعید گاه حسرت بخورم. خوب برنامه کوه رو
میگذاشتید برای جمعه. چی میشد ما هم می امدیم؟
به هر حال امیدوارم که به همتون خوش گذشته باشه و دفعه بعد ما رو هم با خودتون
ببرید. راستی از باربد ممنون که به یاد من هم هست.

Wednesday, October 16, 2002

شب بود طرف های ساعت 7:20 . یکساعتی بود که از دانشگاه اومده بودم و حسابی خسته
بودم اما چون شام با من بود و بچه ها هم گرسنه بودند از ساعت 7 شروع کرده بودم به تدارک
دیدن شام . کباب لقمه خریده بودم و داشتم سرخ میکردم . آخرین دونه کباب رو گذاشتم توی ماهیتابه
و داشت سرخ میشد که تلفن زنگ زد . سریع بلند شدم و جواب دادم . حمید بود از دوستهای صمیمیم
خیلی خوشحال شدم و شروع کردم به حال و احوال کردن اما دیدیم سر کیف نیست . گفتم چی شده؟
گفت که آقای بابایی امروز صبح فوت شده . مثل سنگ پای تلفن خشکم زد. آقای بابایی؟ پدر نعیم ؟
آره آقای بابایی . اشتباه نمیکنی ؟ بابایی خودمون ؟ آره بابایی خودمون. بابای نعیم .
وای ی ی ی ی ی . چه مصیبتی . اومدم . ساعت 11:30 بیا ترمینال دنبالم .
سریع لباس پوشیدم و گرسنه و خسته از در خونه زدم بیرون. 7.33 ترمینال بودم و با آخرین سرویس
اومدم شیراز. یکراست با حمید رفتیم پیش خانم بابایی . وای خدای من با چه حالی برم به دیدین مامان
نعیم ؟ مگه من میتونم برم ؟
تا منو دید خودش رو انداخت تو بغلم و شروع کرد به گریه کردن . وای چه لحظه های سختی بود .
مجال بی رحمانه اندک بود و
واقعه سخت نا منتظر
من با نعیم بزرگ شده بودم .مدرسه رفته بودم. رشد کرده بودم . با هم تقلب کرده بودیم . با هم دعوا
کرده بودیم . با هم دوست دختر پیدا کرده بودیم . با هم زندگی کرده بودیم . با هم ............
حالا درست 2 ساله که نعیم از ایران رفته و تو این 2 سال من یه ذره - اندازه نوک سوزن - نقش اونو
برای خانوادش بازی می کردم.
آقای بابایی هر وقت منو می دید گریه می کرد و با هم خاطرات نعیم رو زنده می کردیم. همیشه با من
مثل نعیم رفتار می کرد و خیلی دوستم می داشت . آه حالا من باید جای خالی نعیم رو بیشتر برای مادرش
که مثل مادر خودم می مونه بازی کنم .
من چطوری می تونم فردا صبح زیر جسد آقای بابایی رو بگیرو بذارم تو قبر ؟ آخه چرا ؟؟؟؟؟
مرده شور این زندگی رو ببرن که همه چیزش گند و نحسه.
امید وارم صبح کم نیارم . پسر محکم باش . وظیفه ات سنگینه

نعیم از ته دل بهت تسلیت میگم . مرد باش و واقعیت رو قبول کن . مرد باش. دمت گرم .
سلام.
من بعد از تاخیر چند روزه برگشتم. این تاخیر ها تقصیر من نیست تقصیر این دانشگاه
بی صاحاب که یه سایت اینترنت نداره تا آدم بره و استفاده کنه. توی شهر هم اصلا کافی نت
موجود نیست چون داراب هنوز امکانات اینترنت نداره.
می بینید من چقدر بدبختم ؟ نه خدایی کسی می تونه باور کنه ؟
می خوام جبرام کنم و مطلب زیاد بنویسم. البته سعی می کنم.

Tuesday, October 08, 2002

باران بابو نوذز پسرک بومی نفت جنوب پالایشگاه انگلیسیها انجیر معابد
حالا دیگر احمد محمود هم در کنار ما نیست و باید با کلماتش جاودانه اش کرد.
هزاران بار تسلیت.
دیگه در باره احمد محمود نمیدونم چی بنویسم
واقعا در عرض این 3 سال گذشته چقدر ما جواهر
از دست دادیم؟ کی جای اینها پر میشه؟ کی دوباره شاماو
گلشیری محمود و.... خواهیم پیدا کرد .؟
چرا به این جواهر ها اهمیتی داده نمیشه؟ دولت ابادی
دانشور بهبهانی دریابندری و.... چرا آخه؟
و هزاران چرا دیگر.
با عرض سلام
می خوام اعلام کنم که از داراب برگشتم و دوباره در خدمتتون هستیم
بابا این بی اینترنتی هم بد دردیه !!! خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه.

Saturday, October 05, 2002

میگن عمر آدما خیلی کوتاهه چشم به هم بزنی تموم میشه و می بینی که ای دل غافل موهات سفید و شد
و پیر شدی. آخه 60 سال 70 سال عمر کم یه ؟ 70 سال لامصب!! ملیون ها ملیون حادثه و اتفاق تو این 70
سال می افته . در عرض چند ثانیه تو آمریکا برج تجارت جهانی مثل کشک کیسه ای ریخت پایین و در عرض چند ماه افغانستان از یک سلاخ خونه به یک کشور رسمی تو دنیا تغییر پیدا کرد اون وقت 70 سال کمه؟ تو طبیعت یک نوع حشره وجود داره که عمرش فقط 24 ساعته!! آره فقط 24 ساعت . این حشره در عرض این مدت رشد میکنه بالغ میشه عاشق میشه جفت گیری می کنه تولید مثل می کنه پیر میشه و در آخر هم در انتهای شبانه روز می میره اما به گردش چرخه طبیعت کمک می کنه و حداقل یه نقش هر چند کوچیک در دنیای اطرافش بازی می کنه. اما ما آدم ها چی ؟ خیلی هامون حتی عرضه تشکیل یه زندگی رو هم نداریم
و بچه هایی رو به جامعه تحویل می دیم که صد برا بر آشغال تر و رذل تر از خودمونن .
آی آدمها چرا ؟ برای چی طوری زندگی می کنید که فرقی با یه جانور نداشته باشید؟ چرا چشماموم رو به
دنیامون باز نمی کنیم ؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Thursday, October 03, 2002

ای بابا بوسیدن هم تو این مملکت جرمه.
بیچاره خانم خیر اندیش !!!!!!

Wednesday, October 02, 2002

On the first day God created the COW. God said, "You must go to thefield with the farmer all day long and suffer under the sun, have calves and give milk to support the farmer I will give you a life span of sixty years." The cow said, "That's a kind of a tough life you want me to live for sixty years. Let me have twenty years and I'll give back the other forty." And God agreed.
On the second day, God created the DOG. God said, "Sit all day by the door of your house and bark at anyone who comes in or walks past. I will give you a life span of twenty years." The dog said, "That's too long to be barking. Give me ten years and I'll give back the other ten." So God agreed (sigh).
On the third day God created the MONKEY. God said, "Entertain people, do monkey tricks, make them laugh. I'll give you a twenty
year life span." Monkey said, "How boring, monkey tricks for twenty years? I don't think so. Dog gave you back ten, so that's what I'll do too, okay?" And God agreed again.
On the fourth day God created MAN. God said, "Eat, sleep, play, have sex, enjoy. Do nothing, just enjoy. I'll give you twenty
years." Man said, "What? Only twenty years? No way man. Tell you what, I'll take my twenty, and the forty the cow gave back, and the ten the dog gave back and the ten the monkey gave back. That makes eighty, okay?" "Okay," said God. "You've got a deal."
So that is why for the first twenty years we eat, sleep, play, have sex, enjoy, and do nothing; for the next forty years we slave in the sun to support our family; for the next ten years we do monkey tricks to entertain our grandchildren; and for the last ten years we sit in front of the house and bark at everybody
دلم کپک زده آه که سطری بنویسم از تنگی دل
همچو مهتاب زده ای از قبیله آرش بر چکاد صخره ای
زه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت.......








پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
وگرنه میشکنیم بالهای دوستی مان را