Tuesday, December 31, 2002

سلام.
امروز یک اتفاق جالب برای من افتاد و اون هم آشناییم با یک عروسک کوچک خیلی خوشگله که عکسش اونجا اون بالاست و من اسمش رو گذاشتم صورتک.
و برای بلاگم هم همین عنوان رو انتخاب کردم.
اون مرتب از من سوال هایی رو میپرسه که من در جواب دادن به اون ها کم میارم برای همین اون ها رو می نویسم شاید شما بتونید کمکی کنید و مشکل ما رو حل کنید.
صورتک از آشنایی با همه شما خوشوقته !!!

رهایی را شایسته بودن است
حتی اگر رهایی
دام ِ باشه و قرقی ست
یا معبر پر درد کیهانی
از کمانی.ـ

وگرنه مساله یی نیست:
پرنده ی ِ نو پرواز
بر آسمان بلند
سر انجام
پر باز میکند.

Monday, December 30, 2002

شاملوی عزیز می گوید:
روزگار غریبی ست
نازنین.


به راستی داریم کجا زندگی می کنیم؟ اصلا برای چی زندگی می کنیم؟
تا حالا از خودتون پرسیدید برای چی زنده اید؟ برای به دنیا آمدن
زجر کشیدن؟ فحش خوردن؟ بار سنگین زندگی لجن وار رو به دوش کشیدن؟
زندگی در سرزمینی که مزد گورکن از آزادی آدمی بیشتر باشه ؟
می گن خدا تنها بود و برای همین انسان رو خلق کرد. آخه انسان برای چی باید تاوان تنهایی خدا رو پس بده؟
آیا زجر کشیدن آدمی یا حتی لذت بردنش و راحت زندگی کردنش دردی از خدا دوا می کنه که میلیارد ها انسان در طی ملیون ها سال باید به خاطرش به دنیا بیان و بعد فنا بشن؟
و من میگم : نه از روزگار گذشته.
آفرینش زیر سوال است.

فقط خواهش می کنم فحش نثارم نکنید. فقط انتقاد!


Monday, December 23, 2002

با پاییز خداحافظی کردم
چقدر سخت بود ولی باید میرفت دیگه وقتش شده بود
دیگه صدای خش خش برگی رو زیر پام احساس نمی کردم چون همه برگها
صدای ناله شکسته شدنشون رو از گلو بیرون داده بودند
خیلی سخت بود ولی باید میرفت

و حالا نوبت زمستان است .....
پاییز

از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را


پاییز ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری


جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟


در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم


پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار

فروغ

Friday, December 13, 2002

ساعت 3 صبح بود. سکوت سرتا سر صفه بزرگ پرسپولیس رو فرا گرفته بود . . فقط صدای موتور ماشین بود
و زوزه کفتار ها. ماشین رو خاموش کردیم و با ولع ستون های بزرگ تخت جمشید رو در زیر نور کم رنگ ماه نگاه کردم . برای لحظاتی به دنیایی فرو رفتم که عظمتش هر انسانی رو میخکوب میکرد .

در اطرافم هزاران مشعل بزرگ در حال سوختن بود. پیک ها به سرعت از کنارم می تاختند و سربازان با کمان هایی در پشت به نظاره ایستاده بودند . کاخ تچر در زیر نور مشعل ها چقدر زیبا بود .

داشتم به سمت دروازه ورودی میرفتم تا وارد کاخ شوم اما به شدت به فنس های دم در برخورد کردم و صدای خنده بچه ها و نور چراغ های ماشین 2500 سال منو جا به جا کرد و فهمیدم که وقت رفتن شده و باید وداع کرد.
با اکراه در ماشین رو باز کردم و سوار شدم ولی حتما باز هم دوباره نیمه شب به سراغش خواهم رفت.