دیروز با یکی از استاد های دانشگاه رفتیم مسجد وکیل، خیلی وقت بود که می خواستیم سنگ های کف مسجد رو بررسی کنیم و ببینیم علامت هایی که روی هر سنگ حک شده چه معنی داره.
تمام سنگ ها بلا استثناء دارای علامت های عجیب و غریبی بودند که بعضی هاشون شکل حروف الفبا فارسی بودند بعضی شکل حروف عبری، بعضی پهلوی، بعضی شبیه گل، یکی شبیه چکش و خلاصه هر کدوم یه شکل داشت مخصوص خودش.
البته این شکل ها روی ستونها هم بود و حتی سنگ های بزرگ چسبیده به دیوار هم این علامت ها رو داشت، جالب این جاست که ما این علامت ها رو روی کاشی های کف ارگ کریمخانی هم دیدیم و حتی توی تخت جمشید روی سنگ های کف ستونهای خزانه داری.
قدیمی ها که پرس و جو میکردیم می گفتند که این علامت ها مخصوص یه معمار یا سنگتراش خاص بوده و هر گروهی یه علامت مخصوص به خودش رو داشته که البته ما فکر می کنیم اشتباه باشه چون بعضی سنگ ها دو یا چند علامت داشت.
ما داریم روی خرافات و ارتباط اینها با جادو کار میکنیم و معتقدیم که اینها با سحر و جادو در ارتباط هست( پروژه جادوگر بلیر!!! )
خلاصه اگه جن زده شدیم و مردیم حلال کنید، هر کی هم که اطلاعاتی داره میتونه کمک کنه خوشحال میشیم.
Thursday, May 22, 2003
Saturday, May 10, 2003
مجموعه باغ آينه | شبانه |
به
شب، تار شب، شب، زيباتر آسمان *** شب، ازحماسه بيخواب درياي درياي *** جنگل و مرغي غريو تالاب سبك از و با باز به *** جنگل با و زخم با لعاب فرو مي حماسه از وحشت *** شب تار شب از غريو شب از زيبا با مرا به با بگو.
|
گزارش سفر به نمایشگاه کتاب(3)
امروز صبح با احسان کیانفر ساعت 10 قرار داشتم ،این 2 روز خیلی به احسان زحمت دادیم و باید شیراز جبران کنیم، مازیار، راشین،اردلان و فردین هم بودند.
بعد از کلی ترافیک بازی و دود خوردن با یک ساعت تاخیر رسیدیم نمایشگاه، رضا لیمو ترش و عمو حمید و رها در نمایشگاه بودند و منتظر ما. با بچه ها حرکت کردیم و من در همون اول کار گمشون کردم ولی با خوش شانسی دیدمشون .
اول رفتیم سراغ غرفه مطبوعات،در راه رفتن چشممون به جمال بسیاری از بلاگر های عزیز تهرانی افتاد از جمله حامد بنایی، که افتخار پیدا کردیم و عکسی هم با دوربین دیجیتالشون گرفتیم. همین موقع سحر دختر سنگی زنگ زد و یک دفعه احسان و مازیار و فردین و اردلان رفتند دنبالشون و ما تنها شدیم و این شد سر آغاز جدا سری!!!!
با اجازتون دیگه همدیگه رو ندیدیم و نتونستیم هم رو پیدا کنیم و مجبور شدیم خودمون بریم بگردیم
غرفه مطبوعات خیلی شلوغ بود وترافیک سنگین، در همین موقع من باز بچه هخا روگم کردم و تا آخر کار تنها بودم و تمام خرید هام رو تنهایی انجام دادم و عصر خسته و داغون رسیدم خونه.
ادامه در شماره 4
امروز صبح با احسان کیانفر ساعت 10 قرار داشتم ،این 2 روز خیلی به احسان زحمت دادیم و باید شیراز جبران کنیم، مازیار، راشین،اردلان و فردین هم بودند.
بعد از کلی ترافیک بازی و دود خوردن با یک ساعت تاخیر رسیدیم نمایشگاه، رضا لیمو ترش و عمو حمید و رها در نمایشگاه بودند و منتظر ما. با بچه ها حرکت کردیم و من در همون اول کار گمشون کردم ولی با خوش شانسی دیدمشون .
اول رفتیم سراغ غرفه مطبوعات،در راه رفتن چشممون به جمال بسیاری از بلاگر های عزیز تهرانی افتاد از جمله حامد بنایی، که افتخار پیدا کردیم و عکسی هم با دوربین دیجیتالشون گرفتیم. همین موقع سحر دختر سنگی زنگ زد و یک دفعه احسان و مازیار و فردین و اردلان رفتند دنبالشون و ما تنها شدیم و این شد سر آغاز جدا سری!!!!
با اجازتون دیگه همدیگه رو ندیدیم و نتونستیم هم رو پیدا کنیم و مجبور شدیم خودمون بریم بگردیم
غرفه مطبوعات خیلی شلوغ بود وترافیک سنگین، در همین موقع من باز بچه هخا روگم کردم و تا آخر کار تنها بودم و تمام خرید هام رو تنهایی انجام دادم و عصر خسته و داغون رسیدم خونه.
ادامه در شماره 4
Thursday, May 08, 2003
گزارش سفر به نمایشگاه کتاب(2)
امروز 4 شنبه بود و من ساعت 10 نمایشگاه بودم، اصلا باور نمی کردم انقدر بزرگ باشه
قبلا نمایشگاه رو ندیده بودم و این اولین بار بود.
اول فکر کردم که سالن شماره 5 تمام نمایشگاه ولی بعد متوجه شدم که فقط ناشر هایی
که اول اسمشون با (م) شروع شده توی این سالن هستند!!!
تمام کتاب هایی رو که فکر کنم در سر تاسر ایران هست اونجا بود و من فقط تونستم سالن 5 و 6 رو ببینم و باقی سالن ها موند برای فردا، یه اتفاق خیلی جالب هم رخ داد و من اردلان(آبی) رو دیدم و کلی خوشحال شدم، اردلان با احسان کیانفر و فردین پدر خوانده بودند. کلی حال کردم و اونها هم دعوتم کردن ساعت 4 بریم کافی شاپ که بلاگر های تهرانی میان با هاشون آشنا بشیم.
بعد از کلی دوندگی و کتاب انتخاب کردن و کتاب خریدن با مصیبت تاکسی گیرم اومد و رفتم به آدرسی که احسان داده بود: کافی شاپ کازه در مرکز خرید ونک.
یواش یواش بچه ها اومدن:
ارزو –آرشید
آتنا هدا نرگس نسا – تفنگدارها
سحر – دخترک سنگی
سیاوش – روزهای نوجوانی
رها نمک- لیمو ترش
- اتاق آبی حسام
مجید
شهره – شوشو
پارسا – دایره خیال
آبی مایل به بلو
ساناز - زندگی
و یه نفر که نمیخواد اسمش برده بشه!!!
باید بگم که خیلی خوش گذشت و از همه بچه ها مخصوصا احسان کیانفر و فردین عزیز که خیلی با اخلاقش حال کردم متشکرم .
اردلان دستت درد نکنه، باشه همشهری!!!
ادامه در قسمت 3
امروز 4 شنبه بود و من ساعت 10 نمایشگاه بودم، اصلا باور نمی کردم انقدر بزرگ باشه
قبلا نمایشگاه رو ندیده بودم و این اولین بار بود.
اول فکر کردم که سالن شماره 5 تمام نمایشگاه ولی بعد متوجه شدم که فقط ناشر هایی
که اول اسمشون با (م) شروع شده توی این سالن هستند!!!
تمام کتاب هایی رو که فکر کنم در سر تاسر ایران هست اونجا بود و من فقط تونستم سالن 5 و 6 رو ببینم و باقی سالن ها موند برای فردا، یه اتفاق خیلی جالب هم رخ داد و من اردلان(آبی) رو دیدم و کلی خوشحال شدم، اردلان با احسان کیانفر و فردین پدر خوانده بودند. کلی حال کردم و اونها هم دعوتم کردن ساعت 4 بریم کافی شاپ که بلاگر های تهرانی میان با هاشون آشنا بشیم.
بعد از کلی دوندگی و کتاب انتخاب کردن و کتاب خریدن با مصیبت تاکسی گیرم اومد و رفتم به آدرسی که احسان داده بود: کافی شاپ کازه در مرکز خرید ونک.
یواش یواش بچه ها اومدن:
ارزو –آرشید
آتنا هدا نرگس نسا – تفنگدارها
سحر – دخترک سنگی
سیاوش – روزهای نوجوانی
رها نمک- لیمو ترش
- اتاق آبی حسام
مجید
شهره – شوشو
پارسا – دایره خیال
آبی مایل به بلو
ساناز - زندگی
و یه نفر که نمیخواد اسمش برده بشه!!!
باید بگم که خیلی خوش گذشت و از همه بچه ها مخصوصا احسان کیانفر و فردین عزیز که خیلی با اخلاقش حال کردم متشکرم .
اردلان دستت درد نکنه، باشه همشهری!!!
ادامه در قسمت 3
Tuesday, May 06, 2003
گزارش سفر به نمایشگاه کتاب (1)
دیروز، دوشنبه ، با ذوق و شوق زیاد وسائلم رو ریختم تو کوله پشتی سفریم که سالهاست یار غار منه در سفر و حضر ، خوشحال بودم چون داشتم به جایی میرفتم که جز کتاب چیز دیگه ای نیست یعنی: نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.
ساعت 8 شب بلیط داشتم، دوستم ترمینال منتظر بود و باید سریع میرفتم. دوربینم یار جدا نشدنی رو اندختم روی کولم ، توشه راهم رو برداشتم و زدم به دل جاده.
اتوبوس خیلی شیک بود و ظاهر خوبی داشت و این میتونست آغاز خوبی برای یک سفر خوب باشه. بار هامون رو تحویل دادیم و سوار شدیم. اتوبوس داشت لحظه به لحظه به دنیای
بهشت وار من نزدیک و نزدیک تر میشد . تا نیمه های شب داشتم لیست کتاب های مورد نظرم رو یادداشت میکردم تا فراموش نکنم. حدودا ساعت 3 صبح بود که خوابیدم اما چه خوابی؟ نزدیک قم با فریاد های بلند یک لباس شخصی از خواب پریدم و تمام بدنم یخ کرد : بلند شین ، از خواب بلند شین بازرسی.
اه، خدای من این دیگه کیه؟
یه لباس شخصی با چشم های تیز که انگار داشت به قاتل ها نگاه میکرد ، دوری زد و در آخر اتوبوس به 2 تا جوون گیر داد اما خوشبختانه کوتاه اومد و حرکت کردیم.
ساعت 11 رسیدیم ، آرژانتین- پارک سوار ، و تا رسیدم شده بود 12.
گور به گور در محل کارش منتظرم بود، همدیگه رو در آغوش گرفتیم، بوسیدیم و بوییدیم.
چقدر دلم براش تنگ شده بود.
من ساعت 2 در نمایشگاه قرار دارم میای بریم؟
نه، کجا میخوای بری؟ خسته ای ولش کن فردا برو.
آخه من وقت ندارم.
آخه بی آخه. بمون
شوق دیدار نمایشگاه از یک طرف و لذت هم صحبتی با گور به گور از طرف دیگه سر دو راهی قرارم داده بود ، نمیدونستم چه کار کنم. اما در آخر این لذت دیدار گور به گور بود که پیروز شد. چه چیزی از هم صحبتی با گور به گور بهتر؟
نمایشگاه موند برای فردا و ما رفتیم تا کنار هم باشیم، حرف بزنیم و لذت ببریم.
پس تا فردا......
پایان قسمت اول
دیروز، دوشنبه ، با ذوق و شوق زیاد وسائلم رو ریختم تو کوله پشتی سفریم که سالهاست یار غار منه در سفر و حضر ، خوشحال بودم چون داشتم به جایی میرفتم که جز کتاب چیز دیگه ای نیست یعنی: نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.
ساعت 8 شب بلیط داشتم، دوستم ترمینال منتظر بود و باید سریع میرفتم. دوربینم یار جدا نشدنی رو اندختم روی کولم ، توشه راهم رو برداشتم و زدم به دل جاده.
اتوبوس خیلی شیک بود و ظاهر خوبی داشت و این میتونست آغاز خوبی برای یک سفر خوب باشه. بار هامون رو تحویل دادیم و سوار شدیم. اتوبوس داشت لحظه به لحظه به دنیای
بهشت وار من نزدیک و نزدیک تر میشد . تا نیمه های شب داشتم لیست کتاب های مورد نظرم رو یادداشت میکردم تا فراموش نکنم. حدودا ساعت 3 صبح بود که خوابیدم اما چه خوابی؟ نزدیک قم با فریاد های بلند یک لباس شخصی از خواب پریدم و تمام بدنم یخ کرد : بلند شین ، از خواب بلند شین بازرسی.
اه، خدای من این دیگه کیه؟
یه لباس شخصی با چشم های تیز که انگار داشت به قاتل ها نگاه میکرد ، دوری زد و در آخر اتوبوس به 2 تا جوون گیر داد اما خوشبختانه کوتاه اومد و حرکت کردیم.
ساعت 11 رسیدیم ، آرژانتین- پارک سوار ، و تا رسیدم شده بود 12.
گور به گور در محل کارش منتظرم بود، همدیگه رو در آغوش گرفتیم، بوسیدیم و بوییدیم.
چقدر دلم براش تنگ شده بود.
من ساعت 2 در نمایشگاه قرار دارم میای بریم؟
نه، کجا میخوای بری؟ خسته ای ولش کن فردا برو.
آخه من وقت ندارم.
آخه بی آخه. بمون
شوق دیدار نمایشگاه از یک طرف و لذت هم صحبتی با گور به گور از طرف دیگه سر دو راهی قرارم داده بود ، نمیدونستم چه کار کنم. اما در آخر این لذت دیدار گور به گور بود که پیروز شد. چه چیزی از هم صحبتی با گور به گور بهتر؟
نمایشگاه موند برای فردا و ما رفتیم تا کنار هم باشیم، حرف بزنیم و لذت ببریم.
پس تا فردا......
پایان قسمت اول
Subscribe to:
Posts (Atom)