Thursday, May 22, 2003

دیروز با یکی از استاد های دانشگاه رفتیم مسجد وکیل، خیلی وقت بود که می خواستیم سنگ های کف مسجد رو بررسی کنیم و ببینیم علامت هایی که روی هر سنگ حک شده چه معنی داره.
تمام سنگ ها بلا استثناء دارای علامت های عجیب و غریبی بودند که بعضی هاشون شکل حروف الفبا فارسی بودند بعضی شکل حروف عبری، بعضی پهلوی، بعضی شبیه گل، یکی شبیه چکش و خلاصه هر کدوم یه شکل داشت مخصوص خودش.
البته این شکل ها روی ستونها هم بود و حتی سنگ های بزرگ چسبیده به دیوار هم این علامت ها رو داشت، جالب این جاست که ما این علامت ها رو روی کاشی های کف ارگ کریمخانی هم دیدیم و حتی توی تخت جمشید روی سنگ های کف ستونهای خزانه داری.
قدیمی ها که پرس و جو میکردیم می گفتند که این علامت ها مخصوص یه معمار یا سنگتراش خاص بوده و هر گروهی یه علامت مخصوص به خودش رو داشته که البته ما فکر می کنیم اشتباه باشه چون بعضی سنگ ها دو یا چند علامت داشت.
ما داریم روی خرافات و ارتباط اینها با جادو کار میکنیم و معتقدیم که اینها با سحر و جادو در ارتباط هست( پروژه جادوگر بلیر!!! )
خلاصه اگه جن زده شدیم و مردیم حلال کنید، هر کی هم که اطلاعاتی داره میتونه کمک کنه خوشحال میشیم.

Saturday, May 10, 2003









مجموعه باغ آينه


شبانه











به
محمود كيانوش



**********


شب، تار


شب،
بيدار


شب،
سرشار است.


زيباتر
شبي براي مردن.



آسمان
را بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.


***


شب،
سراسر شب، يك سر


ازحماسه
درياي بهانه جو


بيخواب
مانده است.



درياي
خالي


درياي
بي نوا ...


***


جنگل
سالخورده به سنگيني نفسي كشيد و جنبشي كرد


و مرغي
كه از كرانه ماسه پوشيده پر كشيده بود


غريو
كشان به تالاب تيره گون در نشست.


تالاب
تاريك


سبك از
خواب بر آمد


و با
لالاي بي سكون درياي بيهوده


باز


به
خوابي بي رؤيا فرو شد...


***


جنگل با
ناله و حماسه بيگانه است


و زخم
تر را


با لعاب
سبز خزه


فرو مي
پوشد.



حماسه
دريا


از وحشت
سكون و سكوت است.


***


شب تار
است


شب
بيمار ست


از غريو
درياي وحشت زده بيدار است


شب از
سايه ها و غريو دريا سر شار است،


زيبا
تر شبي براي دوست داشتن.



با
چشمان تو


مرا


به
الماس ستاره هاي نيازي نيست،


با
آسمان


بگو.



*****








گزارش سفر به نمایشگاه کتاب(3)‏
امروز صبح با احسان کیانفر ساعت 10 قرار داشتم ،این 2 روز خیلی به احسان زحمت دادیم و باید شیراز ‏جبران کنیم، مازیار، راشین،اردلان و فردین هم بودند.‏
بعد از کلی ترافیک بازی و دود خوردن با یک ساعت تاخیر رسیدیم نمایشگاه، رضا لیمو ترش و عمو ‏حمید و رها در نمایشگاه بودند و منتظر ما. با بچه ها حرکت کردیم و من در همون اول کار گمشون ‏کردم ولی با خوش شانسی دیدمشون . ‏
اول رفتیم سراغ غرفه مطبوعات،در راه رفتن چشممون به جمال بسیاری از بلاگر های عزیز تهرانی افتاد ‏از جمله حامد بنایی، که افتخار پیدا کردیم و عکسی هم با دوربین دیجیتالشون گرفتیم. همین موقع سحر ‏دختر سنگی زنگ زد و یک دفعه احسان و مازیار و فردین و اردلان رفتند دنبالشون و ما تنها شدیم و ‏این شد سر آغاز جدا سری!!!!‏
با اجازتون دیگه همدیگه رو ندیدیم و نتونستیم هم رو پیدا کنیم و مجبور شدیم خودمون بریم بگردیم‏
غرفه مطبوعات خیلی شلوغ بود وترافیک سنگین، در همین موقع من باز بچه هخا روگم کردم و تا آخر ‏کار تنها بودم و تمام خرید هام رو تنهایی انجام دادم و عصر خسته و داغون رسیدم خونه.‏
ادامه در شماره 4‏

Thursday, May 08, 2003

گزارش سفر به نمایشگاه کتاب(2)‏
امروز 4 شنبه بود و من ساعت 10 نمایشگاه بودم، اصلا باور نمی کردم انقدر بزرگ باشه‏
قبلا نمایشگاه رو ندیده بودم و این اولین بار بود.‏
اول فکر کردم که سالن شماره 5 تمام نمایشگاه ولی بعد متوجه شدم که فقط ناشر هایی ‏
که اول اسمشون با (م) شروع شده توی این سالن هستند!!!‏
تمام کتاب هایی رو که فکر کنم در سر تاسر ایران هست اونجا بود و من فقط تونستم ‏سالن 5 و 6 رو ببینم و باقی سالن ها موند برای فردا، یه اتفاق خیلی جالب هم رخ داد و من ‏اردلان(آبی) رو دیدم و کلی خوشحال شدم، اردلان با احسان کیانفر و فردین پدر خوانده ‏بودند. کلی حال کردم و اونها هم دعوتم کردن ساعت 4 بریم کافی شاپ که بلاگر های ‏تهرانی میان با هاشون آشنا بشیم.‏
بعد از کلی دوندگی و کتاب انتخاب کردن و کتاب خریدن با مصیبت تاکسی گیرم اومد و ‏رفتم به آدرسی که احسان داده بود: کافی شاپ کازه در مرکز خرید ونک.‏
یواش یواش بچه ها اومدن: ‏
ارزو –آرشید
آتنا هدا نرگس نسا – تفنگدارها‏
سحر – دخترک سنگی‏
سیاوش – روزهای نوجوانی‏
رها نمک- لیمو ترش‏
- اتاق آبی حسام
مجید ‏
شهره – شوشو‏
پارسا – دایره خیال‏
آبی مایل به بلو
ساناز - زندگی
و یه نفر که نمیخواد اسمش برده بشه!!!‏
باید بگم که خیلی خوش گذشت و از همه بچه ها مخصوصا احسان کیانفر و فردین عزیز ‏که خیلی با اخلاقش حال کردم متشکرم .‏
اردلان دستت درد نکنه، باشه همشهری!!!‏
ادامه در قسمت 3‏


Tuesday, May 06, 2003

گزارش سفر به نمایشگاه کتاب (1)‏
‏ دیروز، دوشنبه ، با ذوق و شوق زیاد وسائلم رو ریختم تو کوله پشتی سفریم که سالهاست ‏یار غار منه در سفر و حضر ، خوشحال بودم چون داشتم به جایی میرفتم که جز کتاب چیز ‏دیگه ای نیست یعنی: نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.‏
ساعت 8 شب بلیط داشتم، دوستم ترمینال منتظر بود و باید سریع میرفتم. دوربینم یار جدا ‏نشدنی رو اندختم روی کولم ، توشه راهم رو برداشتم و زدم به دل جاده.‏
اتوبوس خیلی شیک بود و ظاهر خوبی داشت و این میتونست آغاز خوبی برای یک سفر ‏خوب باشه. بار هامون رو تحویل دادیم و سوار شدیم. اتوبوس داشت لحظه به لحظه به دنیای ‏
بهشت وار من نزدیک و نزدیک تر میشد . تا نیمه های شب داشتم لیست کتاب های مورد ‏نظرم رو یادداشت میکردم تا فراموش نکنم. حدودا ساعت 3 صبح بود که خوابیدم اما چه ‏خوابی؟ نزدیک قم با فریاد های بلند یک لباس شخصی از خواب پریدم و تمام بدنم یخ ‏کرد : بلند شین ، از خواب بلند شین بازرسی.‏
اه، خدای من این دیگه کیه؟‏
‏ یه لباس شخصی با چشم های تیز که انگار داشت به قاتل ها نگاه میکرد ، دوری زد و در ‏آخر اتوبوس به 2 تا جوون گیر داد اما خوشبختانه کوتاه اومد و حرکت کردیم.‏
ساعت 11 رسیدیم ، آرژانتین- پارک سوار ، و تا رسیدم شده بود 12.‏
گور به گور در محل کارش منتظرم بود، همدیگه رو در آغوش گرفتیم، بوسیدیم و ‏بوییدیم.‏
‏ چقدر دلم براش تنگ شده بود.‏
من ساعت 2 در نمایشگاه قرار دارم میای بریم؟‏
‏ نه، کجا میخوای بری؟ خسته ای ولش کن فردا برو.‏
آخه من وقت ندارم.‏
آخه بی آخه. بمون
شوق دیدار نمایشگاه از یک طرف و لذت هم صحبتی با گور به گور از طرف دیگه سر دو ‏راهی قرارم داده بود ، نمیدونستم چه کار کنم. اما در آخر این لذت دیدار گور به گور بود ‏که پیروز شد. چه چیزی از هم صحبتی با گور به گور بهتر؟
نمایشگاه موند برای فردا و ما رفتیم تا کنار هم باشیم، حرف بزنیم و لذت ببریم.‏
پس تا فردا......‏
پایان قسمت اول