Wednesday, December 05, 2007


سال ها بود که دلم می خواست بابا درباره احسان طبری برام حرف بزنه . درباره هر چیزی که دوست داشتم ازش پرسیده بودم اما احسان طبری برام یه تابو بود . چند شب پیش بابا با شنیدن یه دکلمه کوتاه با صدای احسان دچار چنان نوستالژی شد که بارها و بارها اون دکلمه رو گوش داد ، احساس کردم بهترین زمان برای پرسیدن درباره طبری همون لحظه ست. ساعت ها درباره طبری حرف زدیم و بابا با صدای خودش چند تا از شعر هاش رو برام زمزمه کرد. شب عجیبی بود اون قدر عجیب که تا ساعت ها به طبری فکر می کردم و این که یک انسان چه قدر می تونه بزرگ باشه و چه قدر می تونه اسطوره ذهن انسانی دیگه باشه که به خاطرش و برای به یاد داشتنش تمام عمر فرزندش رو به اسم اون صدا بزنه . هر چه بیشتر به بحث اون شب با بابا فکر می کنم احساس غرور بیش تری بهم دست می ده چون من اسم کوچک فردی رو با خودم حمل می کنم که بخشی از حافظه تاریخی یک ملته و بیش تر از خودم خجالت می کشم چون نمی تونم امانت دارخوبی برای اسم طبری بزرگ باشم