<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-3305395</atom:id><lastBuildDate>Tue, 13 Oct 2009 20:09:47 +0000</lastBuildDate><title>khonyagar</title><description>خنیاگر</description><link>http://khonyagar.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (خنیاگر)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>104</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-6656028796295276533</guid><pubDate>Tue, 04 Dec 2007 23:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-12-05T03:28:09.667+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>سال ها بود که دلم می خواست بابا درباره احسان طبری برام حرف بزنه . درباره هر چیزی که دوست داشتم ازش پرسیده بودم اما احسان طبری برام یه تابو بود . چند شب پیش بابا با شنیدن یه دکلمه کوتاه با صدای احسان دچار چنان نوستالژی شد که بارها و بارها اون دکلمه رو گوش داد ، احساس کردم بهترین زمان برای پرسیدن درباره طبری همون لحظه ست. ساعت ها درباره طبری حرف زدیم و بابا با صدای خودش چند تا از شعر هاش رو برام </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2007/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-8590429925295653643</guid><pubDate>Sat, 25 Aug 2007 11:30:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-08-25T15:07:27.766+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>کودک یک پازندگی در آبگینه چشم کودک یک پاخارپشته ایست بی دستگیرو بی حفاظمادر اگر هواپیما بیاید من جنگ را می کشم تا جنگ ها دیگر نیایند...................... مادر لبخند می زندپای مرا جنگ کجا برده است مادر؟ . ........ مادر آه می کشدمادر وقتی که بزرگ شدم میتوانم مثل پدر بیل بزنم؟تاول درشت دیرینه آرام در گلوی مادر باز می شودو خورشید دست.........بر چشم.......می گذاردصمد طاهری </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2007/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_mCOGA2P-EKQ/RtATjcr3iSI/AAAAAAAAAAk/L90XaaaEmSE/s72-c/40.gif' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-494856178797390975</guid><pubDate>Sat, 14 Jul 2007 00:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-07-14T04:30:04.098+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>تبریک به آقای هاشمی شاهرودی در اجرای عادلانه احکام اسلامیسخنگوي قوه قضائيه روز گذشته در نشست هفتگي خود با خبرنگاران اجراي حکم سنگسار «جعفر » متهم پرونده زناي محصنه در تاکستان قزوين را تاييد کرد. ساعت 11 صبح روز پنجشنبه 15 تيرماه اين مرد که هشت سال همراه همسرش مکرمه در زندان چوبيندر قزوين زنداني بود به حکم قاضي «اصحابي» در روستاي «آقچه کند» تاکستان سنگسار شد.حکم سنگسار اين دو نفر قرار بود روز 30 </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2007/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_mCOGA2P-EKQ/RpgfDAaoR6I/AAAAAAAAAAU/RXohrjbA7N4/s72-c/stoning.jpg' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-8955889701284368129</guid><pubDate>Thu, 12 Jul 2007 01:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-07-12T05:04:59.837+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>این عکس بعد از 27 سال برنده جایزه پولیتزر شده استراز تاریخی یک عکس تکان‌دهنده1385-10-07 نویسنده جاشوآ پریگر (وال استریت جورنال) - شهرزاد نیوزشهرزاد نیوز: 26سال پیش، عکسی از یک صحنه اعدام در [کردستان] ایران برنده جایزه پولیتز شد. اما مردی که عکس را گرفته بود ناشناس باقی ماند، تا به امروز.27 اوت 1979، دو صف موازی متشکل از 11 مرد در یک زمین خاکی در سنندج ایران تشکیل شد. یک گروه چشم بسته بودند، گروه </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2007/07/1385-10-07-26.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_mCOGA2P-EKQ/RpWCUQ6nmjI/AAAAAAAAAAM/DJp80lJpF9w/s72-c/1+(3).jpg' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-7082154737421476078</guid><pubDate>Tue, 26 Jun 2007 20:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-06-27T00:40:02.050+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>برای رهایی از دل تنگیشاخه ی گلی باید                        تا                           دیر زمانی در آن بنگریببویی اشو گل برگ های کوچک اش رابا سر انگشتانی خسته                              بنوازیلطافت اش                نگاه مهربانت را حضوری دوباره می بخشدو سرخی اش                  آتش عشقی جاودانه را یادآور</atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2007/06/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-8262059701664889562</guid><pubDate>Mon, 11 Jun 2007 00:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-06-11T04:13:01.149+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>آسفالت خیابون پر از خون بود ، خون سیاه و غلیظ . چشم های بی حرکت و از حدقه در اومده پیرمرد بهم فهموند که عزراییل همین دور و بر هاست. بعد از چند ثانیه بدن نحیف پیرمرد که داشت جون می داد و تکون می خورد از حرکت ایستاد ، فهمیدم که تمام مقاومت و تلاش بی چاره جلوی عزراییل واسه زنده موندن همین چند ثانیه بودهیک دقیقه قبل ، درست یک دقیقه قبل از این اتفاق پیرمرد در حالی که تسبیح دونه درشت قرمز رنگی دستش بود</atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2007/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-113468253422724134</guid><pubDate>Thu, 15 Dec 2005 21:33:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-12-16T01:05:34.243+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>گل فروش هنوز چهر ه اصغر تو ذهنش بود . " این عکس همون آقایی نیست که من ماشین عروسیش رو گل زدم ؟ یه الدزمبیل سفید داشت ، درسته ؟"بله آقا ، خودشه . دو روز پیش عمرش رو داد به شما. لطفا زحمت بکشید برای  ختمش یه تاج گل درست کنید ، فردا بعد از ظهر مراسمشه ، ساعت 3 اگه آماده باشه ممنون می شم."اندوه سنگینی تو چشم های گل فروش دیدم . سعی کرد تو چشم های من نگاه نکنه ، سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته ای </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2005/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-108819744409534260</guid><pubDate>Fri, 25 Jun 2004 21:00:00 +0000</pubDate><atom:updated>2004-06-26T02:04:24.320+04:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>ما به این نداشتن ها عادت داریم...    این جمله دولت آبادی عزیز به طور قطع و کامل محرومیت تاریخی ما را بیان می کند، هر چند که دولت آبادی این جمله را در مصاحبه ای عنوان کرده که از او در باره احساس اش در ناکامی از دریافت جایزه نوبل ادبیات پرسیده اند اما به هر صورت تاریخ محرومیت یک ملت و فقر و نداری مادی و معنوی تمدنی به وسعت ایران زمین را به زیبا تر گونه ای شرح می دهد.به راستی این نداشتن ها تا </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2004/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-107951667024836331</guid><pubDate>Wed, 17 Mar 2004 09:44:00 +0000</pubDate><atom:updated>2004-03-17T13:16:52.653+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشنددر درد ها و شادی هاشانحتی    با نان خشکشان._و کاردهای شان راجز از برای قسمت کردنبیرون نیاورند.دیگر نمی توانم حتی به چشمانم نیز اعتماد کنم.    آدمی ،این پادشاه زمین را بین ، چگونه در مردابی عفن، حاصل سالیان دراز استفراغ ارزش هایش، غوطه می خورد.من با نگاهی پر مهر به آنها می نگریستم، با نگاهی سرشار از محبت، دوستی و پر از زلالی، </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2004/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-107262257752239667</guid><pubDate>Sun, 28 Dec 2003 14:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-12-28T18:14:00.326+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>شب های سرد و تاریک زمستان یاد آور فقر و رنج. سوز وحشتناک باد،شعله های بی رمق آتش و سرفه های پیرمرد مریض چسبیده به خاکستر سرد.باران،ظلمت، جاده های مه گرفته ، کوچه های گلی، سگ های ولگرد ، طعم گرسنگی و دست های خالی پدر بی آنکه از تقلا های روزانه اش چیزی بر سر سفره بگذارد.سوز سرما، شب برفی ، اندوه تیرگی ، زوزه های سگ هنگام شبگیر. سوت پاسبان شبگرد در کوچه های یخ زده و پلک های فرو افتاده از سرما و </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-105967239139315766</guid><pubDate>Thu, 31 Jul 2003 17:26:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-07-31T21:56:31.410+04:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>آه خدا چقدر مبتذل شده ام تازگی ها،رفتار ، حرف ، حرکات ، نگاه ها،صحبت ها و حتی افکار مبتذل و کثیف.همه و همه مثل لشکری به جونم حمله کردن و آزارم میدن. چقدر از اون چیزی که می خواستم دور شدم.چقدر منحرف شدم . واقعا باید منو گذاشت کنار دیوار با سنگ زد، مثل یه سگ ولگرد.واقعا.....</atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-385232756</guid><pubDate>Wed, 25 Jun 2003 19:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2002-11-29T04:52:15.516+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بودهراس من باری همه از مردن در سرزمینی استکه مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد</atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-105636633884767733</guid><pubDate>Mon, 23 Jun 2003 11:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-06-23T15:35:38.840+04:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>وای امتحانات !!!دوباره تیرماه شد و فصل امتحانات شروع شد،خداااااااااااا.گرما ، بی غذایی ، تخم مرغ ، لوبیا ، نداشتن کامپیوتر ، دنبال جزوه دویدن ، شب های امتحانبی خوابی ، استرس نمره ، شرمندگی از دیدن استادی که درسش رو خراب کردی و .......ما داریم می ریم، اسبمون رو زین کردیم و بار و بنه خودمون رو بستیم . التماس عا داریم از همه خواهرها و برادرهای وبلاگی و غیر وبلاگی !!!!!!!!</atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/06/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-95320201</guid><pubDate>Thu, 05 Jun 2003 07:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-06-05T22:51:44.000+04:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>داشتم از دانشگاه بر می گشتم خونه ، ساعت حدودا 5.30 عصر بود و هوا هنوز آتیش بود و گرم.توی حیاط دانشگاه یه دونه گل کندم و پیاده زدم طرف خونه.صد متری خونه بچه ها داشتند فوتبال بازی می کردن، پر هیاهو و گرم، با خنده های شادی که فقطمخصوص دوران پاک بچه گیه و دیگه تا آخر عمر نمی شه صداشو شنید.یکیشون خیلی نظرم رو جلب کرد، معلوم بود که روستاییه. یه پیرهن نارنجی تنش بود با یه شلوار سیاه.از همون لباس </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/06/5.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-94729474</guid><pubDate>Thu, 22 May 2003 09:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-05-22T14:11:41.910+04:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'> دیروز با یکی از استاد های دانشگاه رفتیم مسجد وکیل، خیلی وقت بود که می خواستیم سنگ های کف مسجد رو بررسی کنیم و ببینیم علامت هایی که روی هر سنگ حک شده چه معنی داره.تمام سنگ ها بلا استثناء دارای علامت های عجیب و غریبی بودند که بعضی هاشون شکل حروف الفبا فارسی     بودند بعضی شکل حروف عبری، بعضی پهلوی، بعضی شبیه گل، یکی شبیه چکش و خلاصه هر کدوم یه شکل داشت مخصوص خودش.البته این شکل ها روی ستونها هم </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-94099773</guid><pubDate>Sat, 10 May 2003 10:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-06-11T04:20:50.847+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>مجموعه باغ آينهشبانهبهمحمود كيانوش**********شب، تارشب،بيدارشب،سرشار است.زيباترشبي براي مردن.آسمانرا بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.***شب،سراسر شب، يك سرازحماسهدرياي بهانه جوبيخوابمانده است.دريايخالي دريايبي نوا ...***جنگلسالخورده به سنگيني نفسي كشيد و جنبشي كردو مرغيكه از كرانه ماسه پوشيده پر كشيده بودغريوكشان به تالاب تيره گون در نشست.تالابتاريك سبك ازخواب بر آمدو بالالاي بي سكون درياي </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/05/blog-post_10.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-94068823</guid><pubDate>Fri, 09 May 2003 19:30:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-05-10T00:00:52.763+04:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>گزارش سفر به نمایشگاه کتاب(3)‏امروز صبح با احسان کیانفر ساعت 10 قرار داشتم ،این 2 روز خیلی به احسان زحمت دادیم و باید شیراز ‏جبران کنیم، مازیار، راشین،اردلان و فردین هم بودند.‏بعد از کلی ترافیک بازی و دود خوردن با یک ساعت تاخیر رسیدیم نمایشگاه، رضا لیمو ترش و عمو ‏حمید و رها در نمایشگاه بودند و منتظر ما. با بچه ها حرکت کردیم و من در همون اول کار گمشون ‏کردم ولی با خوش شانسی دیدمشون . ‏اول </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/05/3-10-2.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-93948420</guid><pubDate>Wed, 07 May 2003 20:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-05-08T01:44:12.000+04:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>گزارش سفر به نمایشگاه کتاب(2)‏امروز 4 شنبه بود و من ساعت 10 نمایشگاه بودم، اصلا باور نمی کردم انقدر بزرگ باشه‏قبلا نمایشگاه رو ندیده بودم و این اولین بار بود.‏اول فکر کردم که سالن شماره 5 تمام نمایشگاه ولی بعد متوجه شدم که فقط ناشر هایی ‏که اول اسمشون با (م) شروع شده توی این سالن هستند!!!‏تمام کتاب هایی رو که فکر کنم در سر تاسر ایران هست اونجا بود و من فقط تونستم ‏سالن 5 و 6 رو ببینم و باقی </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/05/2-4-10.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-93871304</guid><pubDate>Tue, 06 May 2003 16:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-05-06T21:15:05.993+04:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>گزارش سفر به نمایشگاه کتاب (1)‏‏ دیروز، دوشنبه ، با ذوق و شوق زیاد وسائلم رو ریختم تو کوله پشتی سفریم که سالهاست ‏یار  غار منه در سفر و حضر ، خوشحال بودم چون داشتم به جایی میرفتم که جز کتاب چیز ‏دیگه ای نیست یعنی: نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.‏ساعت 8 شب بلیط داشتم، دوستم ترمینال منتظر بود و باید سریع میرفتم. دوربینم یار جدا ‏نشدنی رو اندختم روی کولم ، توشه راهم رو برداشتم و زدم به دل جاده.‏</atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/05/1.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-92666511</guid><pubDate>Tue, 15 Apr 2003 19:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-04-15T23:34:44.996+04:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>شکوفه دادنددرختان بارداردر بهاری سرخبه رنگ سیاهآنجا که مردمانشاز درد انتظارمی میرندآنگاه در بهشتپای کوبان می رقصند</atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-92588820</guid><pubDate>Mon, 14 Apr 2003 15:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-04-14T20:27:35.826+04:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>چقدر سخته ...چقدر سخته به کاری متهم بشی که اصلا روحت هم ازش خبر نداره.چقدر سخته بعدش بخواهی کلی توضیح بدی که این کار رو نکردی.چقدر سخته بخواهی از دل کسی  ناراحتی اش رو در بیاری، ناراحتی که اصلا در به وجود آمدنش ذره ای هم نقش نداشتی.چقدر سخته اعتراف به اشتباهی که برای تو اصلا اشتباه نبوده ، اصلا فکرش رو هم نمیکردی که کسی ناراحت بشه.و چقدر سخته سقوط از اوج به عمق!!!و چقدر سخته دل کسی رو </atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/04/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-91665253</guid><pubDate>Sun, 30 Mar 2003 21:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-03-31T01:41:49.763+04:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'> سفرما به جنوب خاطره داشت، پر از شادی بود، پر ازخنده ، پر از دریا،پر از مرجان،پر از دوستان خوب.سفر ما بیماری داشت، درد و بیمارستان داشت و ناله های از ته دل بر آمده. پر از خستگی و خواب آلودگی.سفر پر از آب انبار بود و نخل هایی که  گردن به غرور بر افراشته بودند و من عاشقانه از دیدن آنها لذت می بردم. داشتن همسفر خوب براستی که شادی بخش است، شورانگیز و وجد آفرین. سفر جنوب عالی بود ، زیبا بود و به</atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-91086295</guid><pubDate>Thu, 20 Mar 2003 22:50:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-06-11T04:18:03.484+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>سال نو مبارک</atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/03/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-90532397</guid><pubDate>Tue, 11 Mar 2003 17:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-03-11T21:17:26.593+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>آیا قراردادهای کثیف انسانی میتونه جایگزین روابط محکم عاطفی بشه؟صورتک میگفت میتونه  ولی من معتقدم که اگه آدم ها به همدیگه احترام بگذارند، عاشق باشنو به حرف هایی که میزنن پایبند باشن نیازی به قرارداد نیست چه برسه به اینکه بخواهیم اونها رو نقض کنیم!!</atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/03/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-3305395.post-89703429</guid><pubDate>Tue, 25 Feb 2003 10:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2003-02-25T13:46:40.496+03:30</atom:updated><title></title><atom:summary type='text'>همچون پرنده كه با شكوهبه پرواز در مي ايدبال مي گشايد و پرواز كنان ميگذردمي چرخد و ارام بر هوا مي لغزد،ادمي را نيزهواي پرواز در سر استتا دور شودراهش را بيابدو در ارامشبه جستجو پردازد.              مارگوت بيكل</atom:summary><link>http://khonyagar.blogspot.com/2003/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (خنیاگر)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item></channel></rss>