Monday, March 31, 2003

سفرما به جنوب خاطره داشت، پر از شادی بود، پر ازخنده ، پر از دریا،پر از مرجان،پر از دوستان خوب.
سفر ما بیماری داشت، درد و بیمارستان داشت و ناله های از ته دل بر آمده. پر از خستگی و خواب آلودگی.

سفر پر از آب انبار بود و نخل هایی که گردن به غرور بر افراشته بودند و
من عاشقانه از دیدن آنها لذت می بردم.
داشتن همسفر خوب براستی که شادی بخش است، شورانگیز و وجد آفرین.
سفر جنوب عالی بود ، زیبا بود و به یاد ماندنی و
من چقدر جنوب را دوست دارم.

Friday, March 21, 2003

سال نو مبارک

Tuesday, March 11, 2003

آیا قراردادهای کثیف انسانی میتونه جایگزین روابط محکم عاطفی بشه؟
صورتک میگفت میتونه ولی من معتقدم که اگه آدم ها به همدیگه احترام بگذارند، عاشق باشن
و به حرف هایی که میزنن پایبند باشن نیازی به قرارداد نیست چه برسه به اینکه بخواهیم اونها رو
نقض کنیم!!

Tuesday, February 25, 2003


همچون پرنده كه با شكوه
به پرواز در مي ايد
بال مي گشايد و
پرواز كنان ميگذرد
مي چرخد و
ارام بر هوا مي لغزد،
ادمي را نيز
هواي پرواز در سر است
تا دور شود
راهش را بيابد
و در ارامش
به جستجو پردازد.

مارگوت بيكل

Tuesday, February 18, 2003


در نيم شبان عمر خويش ام، سخني بگو با من
- زود آشناي دير يافته!-
تا آن ستاره اگر تويي،
سپيده دمان را من
به دوري و ديري
نفرين كنم.

احمد شاملو

Friday, February 14, 2003

سلام به همه بلاگر ها.
من خیلی خیلی از همه مخصوصا یاوه های عاشقانه و آبی ،
معذرت خواهی میکنم.
به این قبله محمدی هر کاری کردم نشد بیام .
آخه ما قرارمون 4 شنبه بود و من.... حسابی شرمندمو
حاضرم هر جور که بگید جبران کنم




احتمال ابتلای باطبی به بيماری ايدز


خبرنامه امير کبير : منابع نزديک به احمد باطبی دانشجوی زندانی خبر دادند وی به احتمال زياد به ايدز مبتلا شده است .
آنان با تشريح وضعيت باطبی در ايام مرخصی احتمال داده اند که وی در زندان و بدون اختيار خود با تزريق سرنگ حامل ويروس اچ آی وی به اين بيماری مبتلا شده است
گرفته شده از .

ژیوار

Monday, February 10, 2003

دنیای نامتناهی شعر
جولانگاه شاعر است.
به مدد عشق،
در این جهان حقیقی
شاعر
بی خویش و رها از خویش
واژگان رویایی اش را
در فضایی گسترده تر از زمان
به پرواز وا می دارد.

( خنیاگر)
صورتک از عدالت پرسید، اولین بار نبود که ما در باره عدالت حرف میزدیم. عدالت اجتماعی، عدالت الهی، عدالت قضایی و امثال اینها. اما این بار بحث جالب بود. صورتک از من در باره عدالت خدا پرسید. چقدر جواب
دادن به این پرسش ها سخت بود.!!!!
من اعتقاد دارم که عدالت در سایه احترام، انسان دوستی و صمیمیت بین انسان ها به وجود میاد، اصلا به عدالت به معنای قضایی اعتقاد ندارم به عشق معتقدم. عشقی که جانشین قانون باشه. نمیدونم صورتک می فهمید یا نه؟
دوست داشتن آدمها هرگز اجازه نمیده که حقوقشون رو به نفع خودمون زیر پا بگذاریم، صمیمیت و محبت همیشه دشمن خودخواهی ست.
به قول شاملو:
دریغا که اگر عشق به کار می بود
هرگز ستمی در وجود نمی آمد تا به عدالتی نابکارانه از آن دست نیازی پدید افتد.


Wednesday, February 05, 2003

مهمانی خونین داس و گندم.
فاجعه دردناک کشتار با تیغه ای بر افروخته از خشم.
ضربات پیاپی داس بر پیکره ای نحیف.

دهقان را چاره ای جز این به جای مانده مگر ؟

صدای ناله ساقه، آهنگ زندگی است
و
چرخش آسیاب
بوی خوش نان!

نگاه غمزده کودک گرسنه را پاسخی باید داد.

چاره ای جز این به جای مانده مگر؟

(خنیاگر)

Thursday, January 30, 2003

سلام،سلام، سلام
امروز بین من و صورتک بحث داغی در گرفت . صورتک اعتقاد داشت که سرنوشت آدمها از قبل مشخص شده و ما داریم در مسیر تعیین شده گام بر می داریم ، من به شدت مخالفت کردم و گفتم که آدم ها خودشون سرنوشت خودشون رو رقم می زنند و ما عروسک کوکی نیستیم که کوکمون کنند . خلاصه بحث بالا گرفت و من آخر متقاعدش کردم و اون قول داد در این مورد بیشتر فکر کنه.
من در نتیجه یک ساعت بحث در یک محیط دوستانه تونستم یک نفر رو متقاعد کنم که در مورد عقیده اش بیشتر فکر کنه و حالا شما ببینید چقدر سخته بخواهید عقیده ای رو در یک جامعه رواج بدید !!!!
من منتظرم تا نظر شما رو هم بدونم.

Tuesday, January 28, 2003

سلام بر همه دوستان.از اینکه با خنیاگر همدردی کردید سپاسگزار
من با دست پر میام فردا
فعلا

Saturday, January 04, 2003

نه ! نه ! نه !
این یکی دیگه نه! آخه واسه چی؟
دیگه تحمل این یکی رو ندارم... نه حتما اشتباه شده.
مهران دیروز تو جاده اردکان با 4 تا از دوستاش تصادف کردن کشته شدن.
مگه باور کردنیه؟ مهران که هند داشت پزشکی میخوند؟
برای تعطیلات اومده بوده ایران.
دیشب تو ماشین از بچه ها سراغش رو گرفتم ، چقدر دلم براش تنگ شده بود.
گفتم فردا برم ببینمش. نگو همون دیشب مهران تو سرد خونه بیمارستان بوده و من دلم هواش رو کرده بوده.

من دیگه برای یه مدت میخوام برم بمیرم، میخوام برم گورم رو گم کنم ، می خوام تنها تر از همیشه بشم.
می خوام داد بزنم ، دیوونه شم، گریه کنم ، فحش بدم ، میخوام.....

هر کی سراغ من میاد غیبت منو موجه کنه . به دلیل دیوانگی.


Friday, January 03, 2003

چهار شب پیش تا ساعت 2 شب داشتم درس می خوندم ، برای رفع خستگی بلند شدم و کامپیتر رو روشن کردم.سری به اینترنت زدم و طبق معمول رفتم سراغ بلگ های دوستان.
اولین بلاگی رو که باز کردم بلاگ باربد بود . ناگهان برای اولین بار تو زندگیم خشکم زد . باور کنید خشکم زد ، تا حالا توی عمرم اینجوری نشده بودم. باربد نوشته بود : سلام الان 23 ساعته که آمریکا هستم . خداحافظ.
نزدیک به 20 بار پیام رو خوندم ولی باور نکردم. ساعت 2.10 نیمه شب بود که از خونه زدم بیرون و تا 2.30 داشتم توی کوچه راه میرفتم.
گیجی همراه با خوشحالی و ناراحتی به سراغم اومده بود و من برای سومین بار در زندگیم یک بار دیگر دوستی رو از دست دادم که دیگه هیچ وقت مثل آنها کسی رو نخواهم یافت.
گیجی به خاطر یک دفعه بودن پیام، خوشحالی برای اینکه دوستم آخر به هدفش رسید و ناراحتی برای از دست دادن کسی که خیلی دوستش داشتم.
باربد عزیز هر جای دنیا که هستی فقط آرزو میکنم موفق باشی.
دوستت داریم و دوستت خواهیم داشت.
خنیاگر و همه بچه های شیراز

Tuesday, December 31, 2002

سلام.
امروز یک اتفاق جالب برای من افتاد و اون هم آشناییم با یک عروسک کوچک خیلی خوشگله که عکسش اونجا اون بالاست و من اسمش رو گذاشتم صورتک.
و برای بلاگم هم همین عنوان رو انتخاب کردم.
اون مرتب از من سوال هایی رو میپرسه که من در جواب دادن به اون ها کم میارم برای همین اون ها رو می نویسم شاید شما بتونید کمکی کنید و مشکل ما رو حل کنید.
صورتک از آشنایی با همه شما خوشوقته !!!

رهایی را شایسته بودن است
حتی اگر رهایی
دام ِ باشه و قرقی ست
یا معبر پر درد کیهانی
از کمانی.ـ

وگرنه مساله یی نیست:
پرنده ی ِ نو پرواز
بر آسمان بلند
سر انجام
پر باز میکند.

Monday, December 30, 2002

شاملوی عزیز می گوید:
روزگار غریبی ست
نازنین.


به راستی داریم کجا زندگی می کنیم؟ اصلا برای چی زندگی می کنیم؟
تا حالا از خودتون پرسیدید برای چی زنده اید؟ برای به دنیا آمدن
زجر کشیدن؟ فحش خوردن؟ بار سنگین زندگی لجن وار رو به دوش کشیدن؟
زندگی در سرزمینی که مزد گورکن از آزادی آدمی بیشتر باشه ؟
می گن خدا تنها بود و برای همین انسان رو خلق کرد. آخه انسان برای چی باید تاوان تنهایی خدا رو پس بده؟
آیا زجر کشیدن آدمی یا حتی لذت بردنش و راحت زندگی کردنش دردی از خدا دوا می کنه که میلیارد ها انسان در طی ملیون ها سال باید به خاطرش به دنیا بیان و بعد فنا بشن؟
و من میگم : نه از روزگار گذشته.
آفرینش زیر سوال است.

فقط خواهش می کنم فحش نثارم نکنید. فقط انتقاد!


Monday, December 23, 2002

با پاییز خداحافظی کردم
چقدر سخت بود ولی باید میرفت دیگه وقتش شده بود
دیگه صدای خش خش برگی رو زیر پام احساس نمی کردم چون همه برگها
صدای ناله شکسته شدنشون رو از گلو بیرون داده بودند
خیلی سخت بود ولی باید میرفت

و حالا نوبت زمستان است .....
پاییز

از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را


پاییز ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری


جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟


در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم


پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار

فروغ

Friday, December 13, 2002

ساعت 3 صبح بود. سکوت سرتا سر صفه بزرگ پرسپولیس رو فرا گرفته بود . . فقط صدای موتور ماشین بود
و زوزه کفتار ها. ماشین رو خاموش کردیم و با ولع ستون های بزرگ تخت جمشید رو در زیر نور کم رنگ ماه نگاه کردم . برای لحظاتی به دنیایی فرو رفتم که عظمتش هر انسانی رو میخکوب میکرد .

در اطرافم هزاران مشعل بزرگ در حال سوختن بود. پیک ها به سرعت از کنارم می تاختند و سربازان با کمان هایی در پشت به نظاره ایستاده بودند . کاخ تچر در زیر نور مشعل ها چقدر زیبا بود .

داشتم به سمت دروازه ورودی میرفتم تا وارد کاخ شوم اما به شدت به فنس های دم در برخورد کردم و صدای خنده بچه ها و نور چراغ های ماشین 2500 سال منو جا به جا کرد و فهمیدم که وقت رفتن شده و باید وداع کرد.
با اکراه در ماشین رو باز کردم و سوار شدم ولی حتما باز هم دوباره نیمه شب به سراغش خواهم رفت.